وقـتـــی تـــو نـیـسـتـــی ،
خـورشـیـــد ِ تـابـنـــاک ،
شـایـــد دگـر درخـشـــش ِ خـــود را ،
و کـهـکـشـــان ِ پـیـــر گـردش ِ خـــود را ،
از یـــاد مـی بـــرد ...
و هـر گـیـــاه ،
از رویـــش ِ نـبـاتـــی ِ خـــود ،
بـیـگـانـــه مـی شـــود ...
و آن پـرنـــده ای ،
کـز شـاخـه ی انـار پـریـــده ،
پـــرواز را ،
هـر چـنـــد پـر گـشـــوده ،
فـرامـــوش مـی کـنـــد ...
آن بـــرگ ِ زرد ِ بـیـــد کـه بـا بـــاد ،
تـا سـطـــح ِ رود قـصـــد ِ سـفـــر داشـــت ،
قـانـــون ِ جـذب و جـاذبـــه را در بـسـیـــط ِ خـــاک ،
مـخـــدوش مـی کـنـــد ...
آن گـــاه ،
نـیـــروی ِ بـس شـگـــرف ،
مـبـهـــم ،
نـامـرئـــی ،
نـــور ِ حـیـــات را ،
در هـر چـه هـســـت و نـیـســـت ،
خـامـــوش مـی کـنـــد ...
وقـتـــی تـــو بـا مـنـــی ،
گـویـــی وجـــود ِ مـــن ،
سُـکـــرآفـریـــن نـگـــاه ِ تـــو را نـــوش مـی کـنـــد ...

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت ؛
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار این گونه می گفت :
" می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود
و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد "
و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت ِ دنیا نشست ؛
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ؛
گنجشک هیچ نگفت ...
و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از آن چه که سنگینی ِ سینه ی توست ! "
گنجشک گفت :
" لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه ِ خستگی هایم بود و سر پناه ِ بی کسی ام ؛
تو همان را هم از من گرفتی ؛
این توفان ِ بی موقع چه بود ؟
چه می خواستی از لانه ی محقرم ؟ کجای ِ دنیا را گرفته بود ؟ "
و سنگینی ِ بغضی راه بر کلامش بست ؛
سکوتی در عرش طنین انداز شد ؛
فرشتگان همه سر به زیر انداختند ؛
خدا گفت :
" ماری در راه لانه ات بود ، خواب بودی ؛
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند ، آن گاه تو از کمین مار پر گشودی "
گنجشک خیره در خدایی ِ خدا مانده بود ...
خدا گفت :
" و چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دور کردم
و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی ... "
اشک در دیدگان ِ گنجشک نشسته بود ؛
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ؛
های ِ های ِ گریه هایش ملکوت ِ خدا را پر کرد ...

برگرفته از وبلاگ دوست خوبم آقاي دكتر...
گرگ بیابون(۲)سین ِ اول سلام ؛
سلام به بهار و باران و یاران ؛ سلام به پاکی ِ چشمه ساران ؛
سین ِ دوم سحر ؛
سحر که مرغ می خواند ؛ سحر که آوازش را سپیدار ِ بلند می داند ؛
سین ِ سوم سادگی ؛
ساده باشیم مثل ِ بنفشه ی کنار ِ جوی ؛ با پاکی همکاسه باشیم ؛
سین ِ چهارم سرود ؛
سرود ِ شقایق و شعر و شور ؛ سرود ِ پرواز به دور ؛
سین ِ پنجم سپید ؛
دستمان سپید ، قلبمان سپید ؛ مثل پرنده ای که به آسمان پرید ؛
سین ِ ششم سفر ؛
سفر با پر ِ سیمرغ در صبح ِ روشن ؛ به سرزمین ِ آب و گل ِ نسترن ؛
سین ِ هفتم سلام ؛
دوباره سلام ، سلام به صبح و سپیده و سحر ؛ سلام به بهار و سلام به سال ِ نو ؛

سلام به دوستای خوب و مهربونم ؛
پیشاپیش فرا رسیدن بهار و سال نو رو بهتون تبریک میگم و آرزوی بهترینها رو براتون دارم ...
به امید دیدار ...
پ.ن: اواخر فروردین بر می گردم .
با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی خانه را ترک می گویی
ای سازنده !
لحظه ی عمر ِ من
به جز فاصله ی میان این درود و بدرود نیست
این آن لحظه ی واقعی ست
که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه هایی است که عمر مرا سرشار می کند ...

